امتداد راه شهدا... شهدا شرمنده ایم
جبهه یعنی عشق بازی با خدا............ جبهه یعنی از همه عالم جدا

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

 پایگاه مقاومت بسیج نصر
جعبه حدیث

موضوع: یادمان شهدای رمضان ( پاسگاه زید) -
 


نوشته شده در شنبه 25 دی 1389 توسط مجتبی قاسمی
عبور از پیکرهای آسمانی/پاکسازی پاسگاه زید، به روایت رزمنده اسلام، حمید چاوشی

اشاره: حمید چاوشی در عملیات های بستان، فتح المبین، بیت المقدس، محرم، والفجر هشت، چهار و یک، خیبر، بدر و کربلای چهار و پنج حضور فعال داشت. ابتدای جنگ، سال 59 کلاس اول نظری بود. به خاطر سن کمش قبول نمی کردند اعزامش کنند، ولی با اصرار زیادی در دی ماه سال 59 موفق شد همراه دوستانش به جبهه برود. آموزش مقدماتی را در اسب دوانی فرح آباد، زیر نظر شهید بهرام شیخی گذارند و نهایتا در قالب یک گروه شصت هفتاد نفره به غرب کشور و جبهة پاوه اعزام شدند. او هم اکنون در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول خدمت است. اکنون بخش هایی از خاطرات او را با هم مرور می کنیم:

باید بسوزم، ولی اسیر نشو م

در عملیات رمضان در توپخانه، در قسمت هدایت آتش خدمت می کردم. هر روز پسر بچة کوچکی را می دیدم که تمام دستش سوخته و هر روز پانسمانش را عوض می کند. یک روز از او پرسیدم: چرا دستت این طوری شده؟ گفت: در مرحلة اول عملیات رمضان در منطقة پاسگاه زید و در لشکر امام حسین(ع) گردان ما متلاشی شد. ما در آن زمان نزدیک به 24 کیلومتر پیشروی کرده بودیم و تا کانال ماهی پیش رفته بودیم. وقتی که عقب نشینی شد و بچه ها برمی گشتند عقب، عراقی ها عده ای از بچه ها را دستگیر کردند و چون فاصله زیاد نبود، بچه ها را دنبال می کردند. یک نفربر که به عقب برمی گشت پر از نیرو بود و جایی برای ایستادن من نداشت. بنابراین با دستم اگزوز را گرفتم و آویزان شدم. می سوختم، اما مدام با خودم می گفتم: باید بسوزم، ولی اسیر نشوم!

کمک های مردمی و فکر غلط!

ایام عید بود و ما در پاسگاه زید نیروی پدافند بودیم. اکثر کارت پستال هایی که از طرف مردم برای تبریک این ایام به دست ما رسیده بود در پشتشان عکس حضرت امام قرار داشت. کار اشتباهی کردم و با خودم فکر کردم چون عراقی ها هم مثل ما مسلمان هستند، بهتر است این عکس ها را به دستشان برسانیم. برای همین هم تعداد زیادی از این عکس ها را به انتهای سیم ترمز موتور بستم و قسمت دیگر سیم موتور را به صورت حلقه گره زدم. بعد هم خمپاره 60 را روی لوله گذاشتم و عکس هایی را که به سیم ترمز موتور بسته بودم روی خمپارة 60 گذاشتم تا عکس ها را برای عراقی ها بفرستم. وقتی خمپاره شلیک شد واکنشش به حدی بود که دست من را پاره کرد و همة عکس های امام از قسمت بالا پاره شد و ریخت روی سر خودم. در همان لحظه بلافاصله عراقی ها منطقه را زیر آتش گرفتند. حتی ممکن بود با این کار دست و یا حتی جان خودم را هم از دست بدهم.

از بچه ها خجالت کشیدم

بعد از عملیات خیبر، کادر گردان ها را برای آموزش سکانداری به سد درودزن شیراز فرستادند. ما بچه های لشکر امام حسین(ع) برای گذراندن آموزش انتخاب شده بودیم. یک روز امام جمعة شیراز وقتی برای ما صحبت می کرد، جمله ای گفت که همیشه برای من ماندگار شد. ایشان گفت: «برادرهای لشکر امام حسین(ع) قدر خودتان را بدانید! شما خبر دارید من یک روز به شدت از شما خجالت کشیدم؟»

ایشان می گفت: من در عملیات والفجر چهار در پادگان 7 تیر مهمان شما بودم و در تبلیغات لشکر امام حسین(ع) که در اتاق های انتهایی مسجد قرار داشت، خوابیده بودم که صدای همهمه و نماز، من را از خواب بیدار کرد. از اتاق خارج شدم و دیدم مسجد خیلی شلوغ است و همه مشغول خواندن نماز هستند. از خودم خجالت کشیدم و گفتم چرا این قدر دیر برای نماز صبح بلند شدم؟ هیچ سوالی نکردم و تند رفتم وضو بگیرم، اما دیدم دستشویی ها خیلی شلوغ است. بالاخره وضو گرفتم و خواستم نماز صبح بخوانم که متوجه شدم اذان صبح هنوز نشده و نزدیک به 1500 تا 2000 نفر نیرو نماز شب می خوانند.

رویای صادقه

یک شب خواب دیدم در یک منطقة باتلاقی در یک ساحل به حالت سختی و ناراحتی همراه حضرت آیت الله یثربی(نمایندة امام) می دویدیم و نفس نفس می زدیم. این خواب من بعد از سه - چهار ماه تعبیر شد. درست در مرحلة دوم عملیات خیبر و قبل از حمله به دشمن، حضرت آیت الله یثربی به دیدن بچه ها آمدند و به همگی عطر دادند و به بچه ها روحیه دادند. بعد از ظهر عملیات، شهید خرازی روی عکس های هوایی همة گروهان ها را توجیه کردند که چگونه باید عمل کنند و کجا را بگیرند. در همین حال یک مداح خوش صدا نزدیک نفربر فرمانده لشگر (شهیدخرازی) مصیبت حضرت زهرا(س) را می خواند. بچه ها حال عجیبی پیدا کرده بودند. بعد از شروع عملیات، وقتی به دژ عراقی ها رسیدیم از کنار ساحل هور العظیم می دویدیم. زیر پای مان جسد شهدای خودمان بود که شب های گذشته عملیات کرده بودند، اما موفق به فتح منطقه نشده بودند. شاید نزدیک به سیصد نفر از شهدای مان در گِل ها بودند و ما برای ادامة عملیات مجبور بودیم به سرعت از روی آنها رد شویم. عراقی ها دژ را شکافته بودند و آب هور به سرعت وارد کانالی که جلوی مواضع عراقی ها بود، می شد. یعنی اگر می خواستی از آب عبور کنی، شدت جریان به قدری بود که حتما با جریان آب، وارد کانال می شدی. ما چند نردبان گذاشتیم و از روی آب عبور کردیم. نزدیک به دو- سه کیلومتر پیاده دویدیم و رسیدیم به جاده ای که کنار مقری قرار داشت و ما باید آن جا مستقر می شدیم. در همین حین هواپیماهای دشمن منور ریختند و همراه منورها هم چیزهای دیگری ریختند که شش - هفت نفر از بچه ها شهید و مجروح شدند. مکانی که قرار بود مستقر شویم، دژی بود که ارتفاعش از قد یک آدم، کوچک تر بود. چون بچه ها روز پشت دژ، چهار دست و پا راه می رفتند، پشت دژ مستقر شدیم. وقتی نگاه کردیم، تعداد زیادی از عراقی را در مقری که کنار همین دژ بود، دیدیم. من به بچه ها گفتم خیلی تیراندازی نکنید. تیرهایتان را نگه دارید. ممکن است فردا پاتک شود و ما مهمات نداریم، ولی بچه ها به شوق آمده بودند. عراقی ها واقعا به ما نزدیک بودند و گلوله ها دقیقا به هدف اصابت می کرد. به همین خاطر بچه ها مدام به طرف عراقی ها تیراندازی می کردند. قرار بر این بود که لشکر محمد رسول الله(ص) به ما ملحق و در جناح چپ ما مستقر شود. در همین حین متوجه شدیم دو دستگاه تانک با سرعت به طرف ما حرکت می کنند. خیلی خوشحال شدیم. چون فکر می کردیم بچه های خودمان هستند، اما بعد متوجه شدیم تانک ها عراقی هستند و دارند از خط فرار می کنند. بچه ها هر چقدر آرپیجی زدند، به تانک ها اصابت نکرد. ساعت نه صبح بود. ما پشت خاکریز مستقر شده بودیم و با نوک کلاش چاله های کوچکی کنده بودیم و منتظر بودیم تا برای مان مهمات بیاورند. بلاخره از طرف خط خودمان یک نفربر حاوی مهمات به سرعت به طرف ما حرکت کرد؛ که به محض رسیدن، عراقی ها روی دژ نفربر را زدند و نفربر مثل قارچ بالا رفت و متلاشی شد. نفربر بعدی دور زد و به سمت خط خودمان حرکت کرد یعنی عملا هیچ مهماتی برای مان نیامد. همین طور بلاتکلیف نشسته بودیم. از جناح چپ مان هم باران گلوله می آمد و تانک های عراقی پشت سر هم آرایش گرفته بودند و می خواستند پاتک بزنند. به گردان حضرت رسول(ص) گفتیم: یک مشت گلوله به ما قرض می دهید؟» یک خشاب به ما دادند و ما گلوله ها را بین خودمان تقسیم کردیم. یک پسر کوچک اصفهانی در جمع ما بود. رفت پشت خاکریز و شروع کرد به سرک کشیدن و تیر اندازی کردن. گفتم: پسرجان! این قدر بالا نرو. گلوله می خوری. فعلا که عراقی ها حمله نکردند، گلوله هات رو مصرف نکن. یک کلاه عراقی هم پیدا کرده بود و روی سرش گذاشته بود و مدام می رفت بالا شلیک می کرد و بعد برمی گشت و می گفت: ماشاءالله برادران حضرت رسول! برید جلو. این بار که بالا رفت دوتا گلوله شلیک کرد و بعد سرش را گذاشت روی خاکریز. مثل مرغی شده بود که سرش را بریده باشند. خون به خاک ها می ریخت و بخار به هوا بلند می شد. گلوله به گردنش اصابت کرده بود. دست نوازش رو سرش کشیدیم و همان جا برای همیشه خوابید. بعد از چند دقیقه عراقی ها به خاکریز ما حمله کردند. ما هیچ کدام فشنگ نداشتیم. عده ای از طریق دشت فرار کردند و عده ای اسیر شدند. من خودم چهار دست و پا از کنار هور و از میان گل ها فرار کردم موقعه ی که برمی گشتم، یاد خوابی که در سنندج دیدم، افتادم.

خط مقدم و تدارکات گردان

هوا سرد بود. هنوز به نیروها پتو نرسانده بودیم. سنگر نساخته بودیم و به عجله مستقر شده بودیم. در همان ابتدای کار، حاج اصغر رجایی، فرمانده گردان به من گفت: بیا برویم ببینیم می توانیم چیزی برای بچه ها پیدا کنیم. با آقای رجایی به طرف نال پاریزه حرکت کردیم صدای گلوله و خمپاره به شدت شنیده می شد، اما فکر نمی کردیم این جا خط مقدم باشد و نباید از این جا عبور کنیم وجلوتر برویم. با موتور همراه حاج اصغر حرکت کردیم. من مجروح بودم و اسلحه حمل نمی کردم. منتهی یک اورکوت عراقی پلنگی تنم بود و حاج اصغر لباس سبز سپاه را بر تن داشت. خیلی دور شدیم. بین راه پر از پلیت و تراورز و پتو وکلاش و اسلحه روی زمین ریخته بود. گفتیم: خدایا چرا اینها را جمع نکردند؟ به حاج اصغر گفتم: موقع برگشت به تدارکات گردان بگوییم حتما اینها را جمع کند. از پیچ که خواستیم عبور کنیم متوجه شدم یک نفربر ایستاده و عربی صحبت می کنند. نگاه کردیم. عراقی بودند و ما را بستند به گلوله و خمپاره. ما هم بلافاصله از فاصلة 100 متری عراقی ها دور زدیم و برگشتیم عقب.

عملیات والفجر چهار

سال 62 بود و من در توپخانة 130 لشکر امام حسین(ع) خدمت می کردم. از سردار میرسفیان، مسئول و فرمانده ارشد توپخانه تقاضا کردم که به گردان های پیاده ملحق شوم. اما ایشان به شدت مخالفت کردند که واحد توپخانه را ترک نمی کند. ولی در عین حال جلوی خواستة من مقاومتی نکردند. در آن زمان به همراه دوستانم به طرف منطقة مریوان و پاسگاه شهید عبادت حرکت کردیم. آقای حاج اصغر رجایی به من گفتند که قرار است در لشگر امام حسین(ع) گردانی به نام گردان امام محمد باقر(ع) تشکیل دهند. از من خواستند که به عنوان کادر گردان در هر مسئولیتی که گفتند خدمت کنم. مدت زیادی طول نکشید که بقیة نیروها از کاشان اعزام و به ما ملحق شدند و گردان را تشکیل دادیم. در همان ابتدای کار، چون می دانستند که ما برای انجام عملیات به غرب اعزام شده ایم منطقه را بمباران کردند و ما را از آن منطقه به پادگان 7 تیر سنندج منتقل کردند و شروع کردیم به انجام تمرینات رزمی. خاطرم هست که صبح و بعد از ظهر کوه نوردی می کردیم. هر صبح و بعد از ظهر شاید روزی پانزده تا بیست کیلومتر راهپیمایی می کردیم و در بین کلاس های رزمی هم حتما کلاس های عقیدتی داشتیم و این کلاسها و تمرینات باعث می شد که بازدهی بهتری داشته باشیم. آرام آرام به عملیات نزدیک می شدیم. کادر گردان ما را به منطقة عملیاتی پنجوین بردند و به پایین ارتفاع، قوچ سلطان رسیدیم. در کنار این ارتفاع تپه ای بود به نام تپه تانکی که بین تپه تانکی و ارتفاع قوچ سلطان، راهکاری بود که لشکر برای اهداف ما انتخاب کرده بود. ما باید از طرف جنوب به ارتفاعات مشرف پنجوین حمله می کردیم و پاسگاه بنا سوته، تپه خطی و تپه تخم مرغی را می گرفتیم و سپس ارتفاعات بعدی را یگان های دیگر می گرفتند. قبل از ورود به منطقة عملیاتی، هنگام جمع کردن چادرهای جمعی، لولة چادر به چشم من خورد و چشم من در همان ابتدای عملیات سیاه شد. ما را با ماشین های باری به منطقه بردند و سریعا ستون های رزمی شکل گرفت. آقای مازوچی، فرمانده گروهان اول بود که باید به اهداف تپه تخم مرغی و تپه خطی حمله می کرد. گروهان دوم، جابر و گروهان حبیب هم پشت سرما قرار داشت. ستون حرکت کرد و در همان ابتدای کار، وقتی چیزی حدود چهارصد متر از ارتفاع دور شده بودیم، یک خمپاره به گروهان حبیب خورد و شاید نزدیک به سیزده نفر شهید و به همین تعداد هم مجروح شدند که تاثیر زیادی روی گردان گذاشت. شروع کردیم به سمت اهداف خودمان حرکت کردن. پاسگاه بنا سوته روی خط مرزی و کنار نهر آب، روی ارتفاعی قرار داشت. کنار نهر آب ایستاده بودیم که هواپیمای دشمن، منور ریخت. منورها نزدیک به بیست دقیقه منطقه را روشن می کرد و ما نزدیک دشمن نشسته بودیم که پیک گردان، آقای محمودی آمد و گفت: حاج اصغر، فرمانده گردان می گوید حمید چاوشی بیاد جلو، کارش دارم. من هم از بین ستون جدا شدم و به سرعت خودم را به جلوی گردان رساندم. چون هوا تاریک بود، فرمانده گردان متوجه نشده بود که من پشت سرش ایستاده ام. شهید توکلی با حاج اصغر رجایی صحبت می کرد و به زبان کاشانی گفت: «حمید بچه زرنگیه. می خوام پاسگاه بناسوته رو ایشون بگیره. آقای توکلی می گوید: چقدر نیرو میخوای بهش بدی؟ می گوید: یک دسته. آقای توکلی می گوید: یک دسته خیلی کمه. ارتفاع بناسوته از پشت که در دید ایرانی ها نیست، مثل یک دهاته. این قدر که چراغ روشنه، یه دسته خیلی کمه. نیروی بیشتری بهش بده. من وقتی این صحبت ها را شنیدم، پشتم لرزید. می خواستم بگویم: چرا یک دسته؟ یک گردان به من بدهید. ولی در آن شرایط باید مطیع بود. گفتم: حاج اصغر! من آمدم. کاری دارید؟ گفت: حمید! دوتا دسته نیرو، یک دسته از گروهان حبیب که یک دسته اش منهدم شده و یک دسته از نیروهای خوب و تازه نفس را بهت می دم، شما با دو دسته به پاسگاه بناسوته حمله می کنی. فقط دقت کن زودتر از ما حمله نکنی؟

بچه های تخریب هم از وسط میدان مین، جاده مالرویی ایجاد کرده بودند که اگر از آن عبور می کردیم می رسیدیم به معبر تردد عراقی ها و دقیقا پشت سر عراقی ها قرار می گرفتیم و می توانستیم به سهولت از پشت سر به پاسگاه بنا سوته حمله کنیم. حاج اصغر خیلی به من تاکید کرد که «حمید! دقت کنید. اجازه بدهید گروهان اول که فرماندهی اش را آقای مازوچی بر عهده دارد، درگیر شوند، بعد شما حمله کنید. چون اگر شما زودتر حمله کنید، گروهانی که قرار است سیصد متر به عمق حرکت کند و ارتفاعات تپه خطی را بگیرد، زمین گیر می شود و زیر آتش می ماند. گفتم: خاطر جمع باشید. من تا صدای آرپی جی و حجم گلوله بالا نگیرد، هیچ کاری نمی کنم. گروهان آقای مازوچی بلافاصله وارد میدون مین شد و به سمت اهداف خودش حرکت کرد. من هم نیروهای مسلحه و درگیر شونده را در جلو و نیروهای امدادگر و حمل مجروح را در انتهای ستون قرار دادم و حرکت کردیم و رسیدیم به سه راهی. گردان محمد حسین مازوچی به طرف تپه خطی و تخم مرغی حرکت کردند و ما هم گردش به چپ کردیم و دقیقا پشت پاسگاه بنا سوته قرار گرفتیم. روی آن پاسگاه نزدیک به نود نفر نیروی عراقی مستقر شده بودند. عراقی ها دور پاسگاه را کانال نفر رو کنده بودند و تمام دامنه های پاسگاه را سیم خاردار و میادین مین قرار داده بودند و تیر بار مستقر کرده بودند. داشتم با خودم فکر می کردم چقدر جلو بروم که بفهمم گروهان اول درگیر شده و من حمله را شروع کنم؛از طرفی به درگیری آقای مازوچی فکر می کردم و از طرفی دیگر به اهداف خودم که چگونه حمله کنم. در همین فکرها بودم که آقای چرخ تاب، از بچه های اطلاعات لشگر امام حسین(ع) گفت: من از این جا به بعد بر می گردم. این حرکت ممکن بود روی روحیة بچه ها خیلی تأثیرگذار باشد. گفتم: برای چی می خواهی برگردی؟ باید در درگیری هم همراه ما باشی. گفت: من مسیر را به شما نشان دادم. این پاسگاه است. من برمی گردم. مسئول تخریب هم گفت: از اینجا به بعد میدان مین وجود نداره. ما راه رو برای شما باز کردیم. ما هم بر می گردیم. موقع رفتن، آقای چرخ تاب به من گفت: یک نفر در سنگر کنار میدان مین بگذار. امکان داره وقتی که شما می رید تا ارتفاع رو بگیرید، عراقی ها نیرو بفرستند داخل سنگر. آن وقت با یک تیربار محاصره می شوید و از پشت سر، همه را می زنند. من ستون را نگاه کردم. آقای جمالی را دیدم که اسلحه به دوش ایستاده. گفتم: شما این جا بایست. اگر عراق خواست وارد این سنگر شود به سمتش شلیک کن. گفت: کجا موضع بگیرم؟ گفتم: نمی دونم. همین جا بنشین.

حرکت کردیم و به نهر آب رسیدیم که صدای درگیری گلوله بلند شد، به کنار جاده نگاه کردم. نزدیک به شش- هفت تا سیم تلفن به طرف پاسگاه کشیده شده بود. تمام سیم ها را با سیم چین قیچی کردم تا ارتباطشان را قطع کنم تا یگانی که دستگیر می شود به بقیه نگوید که آماده باشند. بعد به راهمان ادامه دادیم. حس کردم دوتا سر می بینم. گفتم: خدایا اینها منتظر هستند تا ما کامل بیاییم جلو. بعد ما را به رگبار ببندند؟ چون فاصله مان تقریبا 16 متر می شد، یک سنگ برداشتم و پرت کردم طرف سرها ببینم تکان می خورند یا نه؟ رفتیم جلو. دیدیم پوکه های توپخانة 130 هستند که این ها را برعکس کوبیدن و ما تصور می کردیم که نیرویی از دشمن اینجاست. بلافاصله به جلو حرکت کردیم. از سینة پاسگاه بالا می رفتیم و به سه جاده برخوردیم که من وسطی را انتخاب کردم و حرکت کردیم. هرچقدر به طرف بالا حرکت می کردیم، سنگرها بیشتر می شدند. به محض این که وارد یکی از کانال های نفر رو شدم، دیدم عربی غلیظ صحبت می کنند. از دهانة سنگر که رد می شدم، نگاه کردم که با پوتین ها خوابیده بودند و پتوها را روی سرشان کشیده بودند. پیدا بود بیدار بودند و دستور آماده باش داشتند که اگر ایران حمله کرد، بیرون بریزند و در مواضع مستقر شوند.

به قسمت حدودا ده متری پاسگاه که رسیدیم، یک دو راهی قرار داشت. به آقای وفایی نژاد با اشاره گفتم: شما با نیروها به سمت چپ حرکت کنید و از سمت چپ حمله کنید. چون نیروهای رزمی را جلو و نیروهای امداد را عقب گذاشته بودم، فهمیدم بهترین ها را به ایشان داده ام و برای خودم یک آرپیجی زن و دوتا تک تیرانداز باقی مانده است و بقیة نیروها حمل مجروح هستند. چاره ای نبود. شروع به حرکت کردیم و به دهانة پاسگاه که رسیدیم، رگبار گلوله به طرف ما باریدن گرفت. یک تیربارچی که متوجه شده بود ما ایرانی هستیم شروع کرد به تیراندازی. من هم بلافاصله پشتم را به تیر بارچی کردم و یکی از نارنجک ها را که با کش به خودم بسته بودم با قدرت از فانوسقه کندم و به طرف تیربارچی پرت کردم. با انفجار نارنجک، تیربارچی به هلاکت رسید و آتش اولیه از روی نیروها برداشته شد. بلافاصله به بالای کانال پاسگاه پریدم و هر کدام از بچه ها را که نگاه می کردم نارنجک داخل سنگرها پرت می کردند. چهار نفر از بچه ها خود را به من رساندند. مجددا یک تیربار به طرف ما تیراندازی می کرد. گفتم: نارنجک. یکی از بچه هایی که پشت سرم بود، گفت: بیا آقا حمید. ضامن نارنجک را کشیدم که پرت کنم، انفجار دور و برم بلند شد و بعد دستم داغ و خیس شد. با خودم فکر کردم دستم قطع شده و احتمالا شهید می شوم. عراقی پیش دستی کرده بود و به سمت ما نارنجک پرتاب کرده بود. ولی شکرخدا نارنجکی که پرت کرد، نارنجک ساچمه ای بود و به کسی جز من آسیب نرسید. به محض این که گردو خاک خوابید، نارنجک را پرتاب کردم و تیربارچی و کمکش کشته شدند. در همین حین از پاسگاه فاصله گرفتم ببینم آقای وفایی نژاد چه کار کرده و آیا موفق شده یا نه؟ صدای گلوله و بعد هم شکستن استخوان کتفم را احساس کردم. بلافاصله بچه ها عراقی را به هلاکت رساندند. در همین لحظه ای که نگاه می کردم و تصور می کردم آقای وفایی چه می کند، دیدم او با صورتی غرق به خون آمد؛ مثل پدری که برای پدرش شکایت می کند، گفت: آقای چاوشی! ببین عراقی ها با من چه کردند؟ گفت: نارنجک برام پرت کردن. گفتم: تو چه کردی؟ گفت: همه اون ور رو پاک سازی کردیم. پاسگاه رو گرفتیم.

یک مداح خوش صدا نزدیک نفربر فرمانده لشگر (شهیدخرازی) مصیبت حضرت زهرا(س) را می خواند. بچه ها حال عجیبی پیدا کرده بودند. بعد از شروع عملیات، وقتی به دژ عراقی ها رسیدیم از کنار ساحل هور العظیم می دویدیم. زیر پای مان جسد شهدای خودمان بود که شب های گذشته عملیات کرده بودند، اما موفق به فتح منطقه نشده بودند. شاید نزدیک به سیصد نفر از شهدای مان در گِل ها بودند و ما برای ادامة عملیات مجبور بودیم به سرعت از روی آنها رد شویم. عراقی ها دژ را شکافته بودند و آب هور به سرعت وارد کانالی که جلوی مواضع عراقی ها بود

بین راه پر از پلیت و تراورز و پتو وکلاش و اسلحه روی زمین ریخته بود. گفتیم: خدایا چرا اینها را جمع نکردند؟ به حاج اصغر گفتم: موقع برگشت به تدارکات گردان بگوییم حتما اینها را جمع کند. از پیچ که خواستیم عبور کنیم متوجه شدم یک نفربر ایستاده و عربی صحبت می کنند.

به دهانة پاسگاه که رسیدیم، رگبار گلوله به طرف ما باریدن گرفت. یک تیربارچی که متوجه شده بود ما ایرانی هستیم شروع کرد به تیراندازی. من هم بلافاصله پشتم را به تیر بارچی کردم و یکی از نارنجک ها را که با کش به خودم بسته بودم با قدرت از فانوسقه کندم و به طرف تیربارچی پرت کردم. با انفجار نارنجک، تیربارچی به هلاکت رسید و آتش اولیه از روی نیروها برداشته شد. بلافاصله به بالای کانال پاسگاه پریدم و هر کدام از بچه ها را که نگاه می کردم نارنجک داخل سنگرها پرت می کردند.



نوشته شده در شنبه 25 دی 1389 توسط مجتبی قاسمی
موضوع: یادمان شهدای رمضان ( پاسگاه زید) -
اینجا زید، سرزمین گمنامی است!بوی بهشت

در سمت راست هشتاد کیلومتری جادة اهواز ـ خرمشهر، تابلویی رنگ و رو رفته و زنگ‌زده‌ای توجه‌ها را به خود جلب می‌کند که بر روی آن نوشته: «یادمان شهدای گمنام عملیات رمضان، منطقه پاسگاه زید

زید پاسگاهی است مرزی در حد فاصل منطقة کوشک و شلمچه،‌ و یکی از مسیرهای تهاجم بعثی‌ها در ابتدای جنگ به خاک میهن عزیزمان و به‌واسطه جادة بین‌المللی که تا قبل از انقلاب در کنار این پاسگاه وجود داشت، تهاجم از این مسیر به سادگی صورت گرفت و نیروهای عراقی خود را به سه راه حسینیه رساندند و سپس به طرف خرمشهر حرکت کردند.

زید، با دلاوری‌های رزمندگان در عملیات رمضان آزاد شد؛ عملیاتی در ماه رمضان، در تیرماه 1361. بچه‌ها از زید گذشته بودند، اما موانع صعب‌العبور و ترفندهای جدید دشمن سبب شد مواضع ما در خاک دشمن تثبیت نشود و آخرین خط دفاعی در همین پاسگاه زید شکل بگیرد. پاسگاه زیدی که شهدای آن غالباً تشنه بودند و خیلی از آنها در موانع و خاکریزهای مثلثی به جا ماندند. با این حال که نتوانستیم مواضع خود را در خاک عراق تثبیت کنیم، اما رزمنده‌ها، چه سوار بر موتور و چه پیاده آنقدر تانک زدند، که عملیات رمضان معروف به شکار تانک شد.

بار دیگر سال 62 پاسگاه زید، یکی از محورهای حمله به دشمن در عملیات خیبر بود که این بار هم از این محور موفق به کسب نتیجه نشدیم. از آن زمان به بعد پاسگاه زید خط پدافندی شد، و دیگر حرکت قابل توجهی تا پایان جنگ در آن صورت نگرفت، و بار دیگر عراق از همین منطقه به ما حمله کرد.

حالا از تابلو و جادة خاکی آن، می‌توانی بفهمی که در این جاده سال‌های سال است، رفت و آمد چندانی صورت نگرفته و مهمان چندانی نداشته است. برای رسیدن به یادمان باید دژبانی ارتش را بعد از هزار قسم و آیه و ارائة حکم و کارت راضی کنی و سیزده کیلومتر جادة خاکی و دست‌انداز را عبور ‌کنی.

وسط بیابان بی آب و علف، تیرآهن‌ها و آجرهای روی هم انباشته، حاکی از آن است که شاید در آینده‌ای نمی‌دانم دور یا نزدیک، قصد دارند اینجا بنایی بر پا کنند. قدم بر روی زمین‌های تفتیده و شوره‌زار آنجا می‌گذاری و پیش می‌روی. بغض نه تنها گلوی تو را، بلکه تمام وجودت را فرا می‌گیرد. در حالی که اشک در چشمانت حلقه زده است با غربت شهیدان همراه می‌شوی. آه خداوندا! اینجا کجاست، سرزمین گمنام‌تر از گمنامی؟!

دوازده پاره‌سنگ را می‌بینی که بر روی تکه‌های سیمانی به عنوان نماد قبر گذاشته‌اند. دنبال عبارتی می‌گردی که روی آن نوشته شده باشد: «شهید گمنام فرزند روح‌الله»، اما نه ... و حتما بقیع را به یاد می‌آوری و غربت غمبار چهار مزارش را!

حالا از تابلو و جادة خاکی آن، می‌توانی بفهمی که در این جاده سال‌های سال است، رفت و آمد چندانی صورت نگرفته و مهمان چندانی نداشته است.



نوشته شده در شنبه 25 دی 1389 توسط مجتبی قاسمی
موضوع: یادمان شهدای رمضان ( پاسگاه زید) -

یادمان شهدای رمضان ( پاسگاه زید)

پاسگاه زید

  
    
 



نوشته شده در شنبه 25 دی 1389 توسط مجتبی قاسمی
مقام معظم رهبری

درباره سایت
موضوعات
آمار سایت
Blog Skin